خوبی خدا: خوبی نفسگیر سادگی
بخاطر همین است که عاشق ادبیات آمریکا هستم، خوبیاش همین است که نویسندگانش نطق و خطابه راه نمیاندازند و ساده ساده داستانشان را میگویند.
از این داستانهای نهگانه آمریکایی، دوتا را قبلا خوانده بودم، یکی فلامینگو (از الیزابت کمپر فرنچ) و دیگری هر وقت کارم داشتی زنگ بزن (از ریموند کارور). هفت داستان دیگر هم هرکدام حس خاص خودشان را دارند، داستانهایی از نویسندگانی اغلب مهاجر که لذت و عمق خواندن سادگی نفسگیر داستانهایشان را هیچ تجربه دیگری تکرار نمیکند.
دو تا داستانها (به غیر از شاهکار کارور که قبلا خوانده بودم) را بیشتر از بقیه دوست داشتم : خوبی خدا از مارجوری کمپر و جهنم-بهشت از جومپا لاهیری. هنوز مزه «همنام» این زن هندیتبار زیر زبانم بود که این داستان کوتاهش نشان داد که موفقیت او تصادفی و الله بختکی نبوده است.
انصافا ترجمه امیرمهدی حقیقت هم خیلی خوبتر از آنی است که آدم انتظارش را دارد.
به هر حال اگر مثل من از عمق بیپایان سادگی لذت میبرید، خوبی خدا یکی از آن انتخابهایی است که این روزها کمتر گیر آدم میآید.
