تبليغاتX
شنل

شنل

غبارروبی

شما هنوز نشناخته‌اید امثال مرا گویا، هنوز نمی‌دانید که چقدر کم‌ظرفیت و بی‌جنبه‌ایم، هنوز دوزاری‌تان نیفتاده است که ما همگی مثل خرِ وامانده‌، معطلِ چُش‌ایم، حاضر به یراق ایستاده‌ایم تا یکی، بعد از نودِ بوقی، آدم حساب‌مان کند و برای‌مان کامنت بگذارد و ابراز دلتنگی کند و...اوه، سردی‌مان نکند خوب است.

البته شما هم نگفته بودید، ما خودمان با این شانیت کلیت دانایی، ملتفت شده بودیم که انگار گرد مرده پاشیده‌اند بر این دورهم‌نشینی‌های گهگاهی، این است که گفتیم خیر اموات‌مان هم که شده، بیاییم و یک غبارروبی‌ِ مختصری بکنیم از این، دور از جان وبلاگ‌‌های شما، قبرستانِ تارعنکبوت بسته‌ی به حال خود رها شده. فاتحه که بلد نیستیم، گفتیم بیاییم با همین چهارکلام خودمانی یک سلامی عرض کنیم و ارادتی ابراز کنیم و همین‌طور الکی و بی‌مناسبت، دویست‌ویکمین جلسه را به سبک خودمان، خیلی خنک و لوس افتتاح کنیم و...

اوه، چقدر حاشیه می‌روم من، خلاصه که مصدع اوقات شریف شدیم تا باردیگر عزم جزم خلل‌ناپذیرمان برای رونق دوباره‌ی این «مجلس نقابداران» را در شیپور کنیم؛ حالا خارپشت می‌خواهد این‌جا را هم مانند آن«جای دیگر»ش به جایی‌اش حساب بکند یا نکند. فاوست صورتی دوباره وراجی‌هایش را از سر بگیرد یا نگیرد، هیچ فرقی به‌حال ما نمی‌کند، بنده شده یکه‌وتنها و یک‌تنه وارد کارزار می‌شوم و روی هرچه وبلاگ‌نویس هرزنویس است کم می‌کنم، می‌گویید نه؟ ببینید.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت   توسط دانای کل  | 

جایی دیگر

دلم تنگ می‌شود. جای دیگری بدون نقاب می‌نویسم حرفهایی را که چندان ژرف نیستند و دلم برای اینجا تنگ می‌شود. به خصوص حالا، با این سر و شکل صورتی کودکانه که مرا می‌برد به آن اوایل غربتم در جهان مجازی. به آن وقتهایی که دلم ساده و بی‌ریا خوش می‌شد به خوانده شدن حتی از سوی یک نفر.

می‌دانید، حرف زیادی نداشتم، حتی آنجایی‌که بدون نقاب می‌نویسم هم خودم را گم کرده‌ام در میان حجم انبوه کتابها و فیلمهایی که انگار تمامی ندارند. حرفهایم، حرفهای دلم، مانده‌اند همینطور سرگردان و آواره و بی‌خانمان و کم‌کم، آرام و سربه‌زیر رسوب می‌کنند در ته ته ته تاریکهای روحم، می‌ماسند کنار آن حرفهای داغ و پخته جدی، بر لب آن فنجانهای شیک و پر زرق و برق مهمانی.

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت   توسط خارپشت  | 

چهل روز گذشت

والا چه عرض کنم، ما که دیگر از دست ادا و اطوارهای جور واجور این چهار تا و نصفی نویسندگان این وبلاگ به تنگ آمده‌ایم. خودشان سر خود همه چیز را می‌برند و می‌دوزند و به ما و شما هم نمی‌گویند که اصلا خرت به چند. به هر حال شرح این اخیرترین ژانگولر بازی‌شان را خودشان از همان روزهای اول تا همین اواخر تحریر و تقریر فرموده‌اند. ما هم فعلا سکوت می‌کنیم و البته در هر گونه مراسم فحش و فضیحت‌گویی به این به اصطلاح آدمهای لوس خودخواه همراهی قلبی می‌کنیم.

راستی، برخی از اینها نه اینکه این اواخر حوصله‌شان از این بامبولهای خودشان سر رفته بود، رفته‌اند دفتر و دستک جداگانه‌ای راه انداخته‌اند و خلاصه خرجشان را جدا کرده‌اند. البته رسما تشریف مبارکشان را نبرده‌اند و احتمال جفتک‌اندازی گهگاهی‌شان در این مکان فخیمه می‌رود (چنانکه به عنوان آخرین قدوم مبارک سر و روی اینجا را به این وضع دخترانه جینگول رنگ زده‌اند) اما خب دیگر، خدا را صد هزار مرتبه شکر، انگار روزگار آن حرافیهای بی‌دلیل روزانه به سر آمده است.

 

پی‌نوشت: راستی، حواس نمی‌گذارند برای آدم که؛ سال نو همه‌تان هم به مبارکی و میمنت و خوشی و سلامتی و.... از همینها دیگر.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت   توسط دانای کل  | 

روز آخر

امروز روز آخر است و مثل اولین روز یکی از همان سخت‌ترین روزها است.

حالا دیگر خیلی دست و دل آدم به نوشتن نمی‌رود. خودم را خیلی هل دادم تا بیایم موخره‌ای هم بر این چله‌نشینی مجازی بنویسم.

ابلهانه بود؟ شاید. چیزی را اثبات نکرد؟ احتمالا. اتفاق خاصی نیفتاد؟مطمئنا.

همه اینها درست و متین، اما یک چیزهایی را هم روشن کرد، برای خودم حداقل. احتیاج داشتم که به یکباره همه چیز را بگذارم کنار، ببرم و آسوده خاطر شوم از اینکه محتاج چیزهای کوچک و پیش پا افتاده نیستم.

بی احترامی بود به دیگران؟ شاید. دلخور شده‌اند؟ ممکن است. به نظرشان خیلی خودخواه و لوسم؟ ...

با تمام اینها، تمام شد. از فردا. قول می‌دهم از فردا همه قرضهایم را ادا کنم، از فردا.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت   توسط فاوست صورتی  |